امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

حافظ

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی  

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس  

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم  

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش  

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان  

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید...

حافظ

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعال

چندان که گفتم غم با طبیبان

درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست بادیست

گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا بازبیند

چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست

یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت

تا چند باشیم از بی نصیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی

گر میشنیدی پند ادیبان

حافظ